کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود

دلتنگم
انقدر دلتنگ که
احساس بی کسی میکنم
نمیدانم دلتنگ چیستم
فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است
احساسی تلخ که حتی بل شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود
میخواهم ببینمش در کنارم اما...
اما چه حاصل که او مرا دوست ندارد
مرا نمیخواهد
مرا نمیبیند
دوس دارم برایش حرف بزنم اما...
او برایم وقتی ندارد
گوشی برای شنیدن سخنانم ندارد
ولی من با همه ی اینها از جان خود بیشتر دوست میدارمش
حتی از جان شیرین خود
هوا سردست ...
من از عشق لبریزم
چنان گرمم ...
چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....
که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!
هوا سردست اما من ...
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!
تو را هر شب درون خواب میبینم
تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه میچینم
و وقتی از میان کوچه میآیی ...
و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم ...
به خود آرام میگویم :دوباره خواب میبینم!
دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا... من دسته های نرگس دی ماه را
در راه می چینم !!
بچه ها شاید وبلاگ واسه یه مدت یا همیشه تعطیلشه
خوبی یا بدی ای دیدید حلال کنید
اما فعلا هستم منتظر نظراتونم