چقدر دوستش دارم!

یکی را دوست دارم ولی او باور ندارد !

یکی را دوست دارم همان کسی که شب و روز به یادش هستم و لحظات سرد زندگیم را با گرمای عشق او میگذرانم !

کسی را دوست دارم که هیچگاه به او نخواهم رسید و هیچگاه نمیتوانم دستانش را بفشارم !

یکی را دوست دارم که میدانم او دیگر برایم یکی نیست ٬ یک دنیاست !

یکی را برای همیشه دوست دارم ٬کسی که هیچ وقت باور نکرد عشق مرا!کسی که هرگز اشک هایم را ندید و ندید که چگونه از غم دوری و دلتنگیش پریشانم !

یکی را تا ابد دوست دارم ٬ کسی که هیچگاه درد دلم را نفهمید و ندانست که او در این دنیا تنها کسی است که در قلبم نشسته است !

یکی را در قلب خویش عاشقانه دوست دارم ٬ کسی که نگاه عاشقانه مرا ندید و لحظه ای که به او لبخند زدم  نگاهش به سوی دیگری بود !

آری یکی را صادقانه دوست دارم ٬ کسی که لحظه ای به پشت سرش نگاه نکرد و ندید که من چگونه عاشقانه به دنبالش میروم !

کسی را دوست دارم که برای من بهترین است ٬ ار بی وفایی هایش که بگذرم برای من عزیزترین است !

یکی را دوست دارم ولی او هرگز این دوست داشتن را باور نکرد ٬ نمی داند که چقدر دوستش دارم و نمی فهمد که او تمام زندگی من است !

یکی را با همین قلب شکسته ام ٬ با تمام احساساتم ٬ بی بهانه دوست دارم ٬ کسی که با وجود اینکه قلبم را شکست ٬ اما هنوز هم در این قلب شکسته ام جا دارد !

یکی را بیشتر از همه کس دوست دارم ٬ کسی که مرا کمتر از هر کسی دوست نمی دارد  !

یکی را دوست دارم با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما . . . من

دیوانه وار تنها او را دوست دارم

کاش روزی بفهمی که چقد دوستت دارم ٬ حتی بیشتر از ...

تقدیم به سحر و ... عزیزم

تسلیت

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند

حالا که دست هایت چتر نمی شوند

حالا که نگاهت ستاره نمی بارد

حالا که انوار چشمان زیبایت خاموش شده است

از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم

تا آوار تنهایی بر سرت نریزد

و آرامش خیالت خیس اشک هایم نشود.....

 

سحر جان رفتی اما بدون خداحافظی از بچه ها؟
چرا؟چرا تو باید میرفتی؟
چرا انقد زود باید میرفتی؟
چه فایده٬حالا که رفتی اما بدون همیشه همه ی ما به یادت هستیم...
درسته زیاد نمیشناختمت اما دختری مثله سحر با این همه مهربونی٬خوبی٬...نیازی به شناختن نداره....

خدا به خانوادش صبر بده!
بچه ها خواهش میکنم هرکی این پست و خوند واسه آرامش و شادی روح سحر عزیزم یه فاتحه بخونه.
ممنون!امیدوارم با این کارا روح سحر عزیزم تو آرامش باشه.این تنها کاریه که میتونم بکنم

دوستت دارم سحر عزیزم!

بهای خجالت

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

قشنگترین دختری که تا حالا دیدم

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

تنها خواسته ی من

زندگیِ من آرام می گذشت.

اتفاقی نمی افتاد..!

تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد!

بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید!

آری سکوت!

سکوتی که مشحونِ تحمل هاست..

سکوتی که از دنیا بریده است!

کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند.

آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی!

نمی خواهم.. محبت نمی خواهم!

آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی.

تماشای تو وقت می خواست

گوشِ من پاسخی ندید

دلم می خواهد صدایت را بشنوم..

همین!

یادش بخیر!

یادش بخیر...
انگار همیت چند روز پیش بود که داشتم با ذوق و شوق واسه اولین سالی که میخوام برم مدرسه وسیله میخریدم...کیف٬جامدادی٬دفتر٬مداد٬کفش٬...سعی میکردم از هرچیزی قشنگترینشو انتخاب کنم که از همه وسیله هام قشنگتر باشه...

رفتم مدرسه روز اول برعکس اکثریت بچه ها که غریبی میکردن من خوشحال بودم و میخندیدم٬فکر می کردم خیلی بزرگ شدم که دارم میرم مدرسه...
زنگ تفریح با دوستام بازی میکردیم٬شاد بودیم و میخندیدیم٬اما تا به خودم اومدم دیدم سالهای زیادی گذشته بزرگتر شدم٬از دوستایی که خیلی دوستشون داشتم جدا شدم و بعد از اونا دیگه با هیچکی نتونستم خیلی صمیمی شم...
رفتم راهنمایی٬مدرسه ی خیلی خوبی داشتم.برعکس سال اول دبستان که خیلی شاد بودم سال اول راهنمایی شده بودم یه دختری که انگار بار اولشه تو محیطه مدرسه اومده...
نمیتونستم زیاد با کسی گرم بگیرم...یکی از دوستای دبستانمو دیدیم...از ته دلم شاد شدم٬انگار دنیارو بهم داده بودن یا بزرگترین آرزوم برآورده شده بود...
دوباره دوستای جدید پیدا کردم...دوستایی که از خواهر بهم نزدیکتر شده بودن و خیلی دوسشون داشتم٬اما...اما با یه اتفاق که ناخواسته بود از هم جدا شدیم...
همه میگن خدا خوبیه بندهاشو میخواد٬همه میگن خدا نمیخواد بندهاشو زجر بده یا اذیت کنه٬اما خدا چرا منو از عزیز ترین افرادی که تو زندگیم بودن جدا کردی؟دیدی من چجوری دارم داغون میشم اما باز به امتحان کردنت ادامه دادی...اما عیب نداره بازم مرسی که بلای بدتری سرم نیاوردی...دبیرستانو نمیگم چون هنوز ازش خاطره ی خوشی ندارم.

تا اینجا اتفاقایی رو واستون گفتم که شاید واسه خیلی ها پیش اومده باشه...اما از اینجا میخوام یه چیزایی رو بگم که شاید افراد زیادی تجربش نکرده باشن...

دوست داشتن٬عشق٬عاشق شدن...
تجربش کردی تاحالا؟
همه از عشق خاطره های غم انگیز دارن...بعضی ها هم میگن عاشق شدن ولی اون عشق نی٬هوسه!
هوسی که با عشق اشتباه گرفته شده...
معلم ادبیاتمون یه روز گفت بچه ها عاشق شدین؟بچه ها خجالت میکشیدن بگن یکی از ته کلاس بلند شد و گفت: خانم عشق وجود نداره غشق یه دورغه اصلا با دروغ شروع میشه..همین که به کسی میگی دوسش داری ولی واسه ی خودت حریم نداری دروغه...
معلممون گفت:بچه ها همتون عشق و به این معنا میدونین که توش زجر کشیدن و ناراحت بودین اما این عشق نی...عشق چیزیه که وقتی بهش فکر میکنی لبخند رو لبت بشینه...عشق چیزیه که هرچقد از دستش ناراحتی بازم دوسش داشته باشی...وقتی میشه گفت عاشق شدی که وقتی زجر میکشی و زجر کشیدنتو به یاد میاری بهش بخندی و باور داشته باشی که از ته قلبت دوشس داری٬اصلا اول باید از قلبت بپرسی که واقعا دوسش داری؟وقتی عاشق میشی نباید به همه بگی که دوسش داری٬اصلا میدونین اگه کسی از ته قلبش عاشق باشه و کسی هم از عاشق بودنش با خبر نباشه وقتی بمیره حکمه یه شهید و داره؟
وقتی عاشقی که خودخواه نباشی یعنی اگه میبینی طرفت با یکی دیگه شاده غصه نخوری٬برعکس شلد باشی که اون شاده٬به این میگن عشق نه چیزی که شماها بهش فکر میکنین...

بعد از چند وقت این حرف معلممون یاد اومد و خودمو با حرفاش مقایسه کردم که ببینم واقعا من یه عاشق واقعیم یا نه!
میدونین چقد سخته ببینی عشقت با یکی دیگه شاد ولی تو بهش بخندی؟
این سختیاس که باعث میشه عشق معنیش نقش بگیره نه هوس ها و چیزیایی که باعث میشه معنی عشقو خراب کنه...

دیگه از عشق حرف زدن بسه...این حرفه دله منه:

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ است

دل تنگم!

دل تنگِ خیلی چیزها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

چیزهایی که بر من گذشت و هرگز باز نخواهد گشت!

دل تنگم

دل تنگ نیمه شبهای دل تنگی

دل تنگ این همه نبودن ها

دل تنگ این همه دل تنگی ها

دل تنگ عهدهایی که کسی آنها را نبست

دل تنگ تمام چیزهایی که میشد باشد و نیست

 و تمام هست هایی که نیست!

حتی آنان که دلشان برایم تنگ نخواهد شد!!

دل تنگ تر نیز خواهم شد

می رسد روزی که بگویم:

دلم برای آن روزها ی دل تنگی تنگ شده!!

دروغ گفت

بهم گفت كه دوسم داره! بهم گفت منو ميخواد
بهم گفت اگه پاش باشه ته حادثه مياد
بهم گفت كه نفسهاشم اگه باشم ميمونه
بهم گفت شور بودن رو توي نگام ميخونه

دروغ گفت! دروغ گفت!
دروغ گفت! دروغ گفت!

ميگفتش من هواشم تموم قصه هاشم
ميگفتش آبروشم هميشه روبروشم
ميگفت از خاكي دوره مي گفت سنگ صبوره
ميگفت تنها نمي شم مي گفت ميمونه پيشم

دروغ گفت! دروغ گفت!
دروغ گفت! دروغ گفت!

بهم ميگفت كه زندگيشم و با من عجينه
ميگفت چشماي من واسش يه دنياست سرزمينه
ميگفت طاقت مياره بچگي هامو بديهام
ميگفت از من ميرونه خون دلهام خستگيهام

بهم ميگفت كه مثل هيچكس نيست
ميگفت توي نگاهش خار و خس نيست
ميگفت طاقت نمياره نباشم
ميگفت از فكرشم ميميره كه فكر كنه از دنياش جدا شم

دروغ گفت! دروغ گفت!
دروغ گفت! دروغ گفت!

اينارو اون بهم گفت

دروغ گفت! دروغ گفت!
دروغ گفت! دروغ گفت!

حق با تو بود

حق با تو بود یه جا باید تموم شه

تا کی روزات به پای من حروم شه

خزونمون منتظر بهار نیست

حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست

حق با تو بود گذشت اون

جوونی ستاره و گریه و مهربونی

گذشت دیگه از منو تو بهونه

دیوونه بازیای عاشقونه

یکی بودو یکی نبود باشه برو بودو نبود

حق با توئه همه کسم من بدم عیب از تو نبود

 

حق با توئه روزام دیگه یه رنگ نیست

انگاری عاشق شدنم قشنگ نیست

تو راست میگی پای ما رو زمینه

حق با توئه منطق دنیا اینه

حق با توئه حق با تو بود همیشه

تقدیر ما هیچ وقت عوض نمیشه

انگار دیگه با این چشای قرمز

باید بهت بگم گلم ...

خداحافظ خداحافظ خداحافظ

یکی بود و یکی نبود باشه برو بود و نبود

حق با توئه همه کسم من بدم عیب از تو نبود

چرا بی خبر رفتی؟

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟
فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟
مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟
مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟
تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی
چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های شهر بی محبتی ها کردی
مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟
مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟
مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری
پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ، عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!
باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای
دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ، نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم
رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد
رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!
کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ، کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ، کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی ! چرا بی خبر رفتی؟

بهاری زیبا,غروبی غمگین,سکوتی سنگین

سالها پیش از این در بهاری زیبا در غروبی غمگین در سكوتی سنگین ما به هم بر خوردیم
تو برای دل من آن غروب غمگین آن سكوت سنگین
من برای دل تو آن بهار زیبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پی هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان می گذریم
تو سراپا شادی غرق در نغمه این آزادی فارغ از سلسله بند نگاهت بودی
دل بیچاره من , در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
بی خبر گشت اسیر
من در اندیشه ان فصل بهار در زمستانی سرد , با دلی رفته ز دست زیر لب می گویم
كاش می شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها امید دل نا امید من
كاش می شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نمیرد دل من
حیف می دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاری زیبا , در غروبی غمگین , در سكوتی سنگین
دل مجنون مرا زیر پا می نهی و می گذری

ساعت ویژه

مرد دیر وقت، خسته از كار به خانه برگشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید كه درانتظار او بود:

- سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟                                 - بله حتم ا چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هر ساعت كار چقدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی می كنی؟

- فقط می خواهم بدانم.                   - اگر باید بدانی، بسیار خوب می گویم: 20 دلار!

پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت:

می شود 10 دلار به من قرض بدهید؟

مرد عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال، فقط این بود كه پولی

برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملاً در اشتباهی. سریع به

اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار

می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.  پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای

گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟

بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی

تند و خشن رفتار كرده است. شاید واقعاً چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10

دلار نیاز داشته است.به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش

درخواست پول كند.                               مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

- خوابی پسرم؟                                    - نه پدر، بیدارم.

- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و

همه ناراحت یهایم را سر تو خالی كردم.بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.

پسر كوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشكرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد

و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی

گفت: با این كه خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول كردی؟

پسركوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا

می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام

خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!

دلتنگی

سلام دوستان...

واسه نظر دادن به پستای قبل باید برید!

بی مقدمه میخوام برم سر حرف دلم.دلم خیلی گرفته میدونی باید چیکار کنم؟
داشتم گریه میکردم که دوستم زنگ زد.باهم صحبت کردیم گریم بیشتر شد حالم خیلی بد بود.بازم میخوام بنویسم٬تنها نوشتنه که آرومم میکنه!
دلم براش تنگ شده٬دل تنگی ای که با هیچی برطرف نمیشه٬با هیچی نه با گریه نه با حرف زدن٬هیچی...
خیلی سخته وقتی با تمام شوقیه که تو وجودته یع کاری رو انجام بدی و فقط در برابرش منتظر یه جواب باشی اما...اما هیچ جوابی نبینی...هیچی...
چه حسی بهت دست میده؟حقارت؟!ناراحتی؟!بدبختی؟!چی؟!

گریه می کنم بازم گریه...تنها چیزیه که تسکینم میده...

حرف زدنم با دوستم تموم شد...فهمید چقد حالم خرابه٬تاحالا منو اینجوری ندیده بود.از دنیا یادگرفتم که همش بخندم حتی وقتی دلم شکسته باشه اما ایندفه دیگه طاقت نیاوردم....

می دونی به این نتیجه رسیدم که ما ها هممون یه بازیگریم٬داریم یه نقشیو بازی می کنیم.خدا هم اون بالا هم نویسندس هم کارگردان...بعضی جاهای فیلم نامرم میزاره خودت بنویسی!
از قبل همه چیو نوشته و ما اونو بازی میکنیم.شاید توی هر فیلم هزارتا نقش بازی میکنیم اما خودمون نمیفهمیم...

تو همین بازی کردناس که نویسنده بعضی وقتا تصمیم میگیره کل فیلم نامرو عوض کنه!
طوری که اصلا فکرشم نمی کنیم.شاید تا قبلش اینطوری نبوده اما بایه مانع کوچولو که خدا سر راهمون قرار می ده تا امتحانمون کنه٬ما نا خودآگاه کاری می کنیم که با عث عوض شدنش میشه...

آهای خدا      

صدامو می شنوی؟!؟                          

دیگه نمیخوام نقش بازی کنم

خسته شدم!

حداقلش تو فیلم یه سکانس و چندبار میگیرن بعد برای اجرای آخر میرن اما ما فرصت اینم نداریم یه سره باید بریم واسه برداشت آخر....
سخته نه؟!؟اصلا تاحالا به این فکر کرده بودی که خودت یه بازیگری؟!

آهای کارگردان       

خواهش میکنم                                                                 

۱بار فقط ۱بار بهم یه نقش آسون بده که توش شاد باشم  

 

کمکم کن!      

قسم

قسم به ماهی های قرمزی که در غریبترین تنگها زندگی می کنند ,به گلهای آفتاب گردان که همیشه دلتنگ نورند...
دلم برای نگاه تو تنگ شده به کبوتران قسم , به بادبادکهایی که ناگهان در سینه آسمان گم میشوند, دلم کودکانه برایت پر می زند...
مهربانم!
چه وقتها که دوست داشتم با تو زیر اولین باران بهار و زیر اولین برف زمستان در پیاده رو شهر قدم بزنم و با غرور تو را به گنجشکها نشان دهم...
چه غروبها که دوست داشتم کنار پنجره بنشینم و به شوق آمدنت بی تابانه آجرهای دیوار کوچه را بشمارم و زیر لب برایت دعا کنم...
چه شبهایی که دوست داشتم تو را همراه رنگین کمانی در خواب ببینم تا بوسه ای هرچند کوتاه بر گونه هایم بنشانی, گاهی به پروانه ها قاصدکها آینه ها و ابرها التماس کردم که پیغام مرا به تو برسانند...
هر روز عکس تو را پیش رویم میگذارم, اشکهایم را برایت ترجمه میکنم, سفر عاشقانه شمع را برایت شرح میدهم , از جدایی ها میگویم و لای دفتر خاطراتم پنهان میکنم,نگاه کن دنیا به سرعت از مقابل من عبور میکند...
پس کی میخواهی دستهای تشنه ام را به برکه های مهربانی ببری؟ من گرمتر از تابستان و پر حرارت تر از شقایقها, من مواجتر از آن رودم که قرار است هزار سال بعد در سیاره ای دور
جاری شود,من از همه سایه ها به تو نزدیکترم.......

...

یادش بخیر معلم ادبیاتمون میگفت هروقت دلت گرفت٬هر وقت از دست کسی ناراحت شدی٬هروقت عصبی شدی٬هروقت احساس تنهایی کردی و هروقت...بنویس!نوشتن تنها چیزیه که آرومت میکنه.

حالا من میخوام بنویسم٬چون میترسم٬از تنها شدن میترسم از اینکه دیگه نتونم ببینمش میترسم٬از اینکه اگه تنهام بزاره من دیگه باکی حرف بزنم دیگه کیه که بخواد همه جوره به دلم راه بیاد؟
ترس...ترس...ترس...خیلی حسه بدیه!تاحالا تجربش کردی؟میدونی چه حسیه؟
من میدونم چه حسیه٬ترس همیشه ترسناکه و بی اعتمادی میاره!منم میترسم٬از اینجا میترسم چقد ترسناکه...کسی پیشم نیست....من خیلی میترسم...اهای اونی که اون بالایی و همه میگن همه جا هستی٬با توم صدامو میشنوی؟؟من میترسم!
کمکم کن بهت احتیاج دارم از دیشب تاحالا دارم باهات حرف میزنم اما تو هیچی جوابمو نمیدی.آخه چرا؟خسته نمیشی از اینکه انقد ساکتی؟همش سکوت سکوت سکوت!
کمکم کن کمکم کن که بتونم هم خودم هم اون از این مشکل نجات پیدا کنیم!

اصلا من نه من نمیخوام٬مواظبه اون باش اونی که از همه چی تو زندگیم مهم تره!
بهم قول بده٬قول بده وقتی که از تو اون اتاق ترسناک میاد بیرون٬سالم باشه٬حالش خوب باشه٬نشونه ای از ترس تو قیافش نباشه٬منم قول میدم همیشه کنارش باشم و تورم از یاد نبرم!
بهم قول میدی؟یالا بگو دیگه قول میدی یانه؟؟
بازم سکوت....آخه چرا هرچی من میگم تو ساکت میمونی بابا خسته شدم دیگه نمیدونم چی بگم که تو یک کلمه فقط یک کلمه باهام حرف بزنی٬جوابمو بدی؟؟

میرم پشت پنجره!
این وقت صبح داره بارون میاد...بازم بارون...بارون...بارون
میرم روپشت بوم ... اینجا٬زیر بارون چقد فرق داره با جاهای دیگه...
رو یه جای بلند٬زیر بارون...یه نسیم خنک هم میاد و صورتتو نوازش میده...جالبه نه؟
تو در عین نگرانی و ناراحتی بعد خدا انقد با آرامش باهات حرف میزنه...آره حرف زد این دفعه باهام حرف زد!

زیر بارون تاحالا داد زدی و یه چیزی و بخوای؟
من داد زدم...میخوای بگم چجوری؟
تمام قدرتتو جمع کن و رو اون چیزی که میخوای تمرکز کن...حالا اونو هرجور که دلت میخواد داد بزن بگو٬نیازی به جمله بندی هم نداره....خودش میفهمه!

خداااااااااااااایا کمکش کن!

 

بچگی,سکوت,دنیا

یادش بخیر....

وقت بچگیت یادته؟
چشماتو ببند ببین چقد شاد بودی!وقتی بابا از سرکار برمیگشت چجوری میخندیدی و میپریدی بغلش!اصلا چیزی از غم و غصه میدونستی؟میخندیدی از ته دلت میخندیدی با تمام وجودت میخندیدی اون یه خنده ی واقعی بود نه این خنده هایی که به ندرت رو لبای ما میشینه!

بزرگتر شدیم٬رفتیم مدرسه دوست پیدا کردیم٬باهم میخندیدیم ساده بودیم یادته چه جوری وسط حیاط مدرسه جیغ میزدیم و میخندیدیم٬روزایی که بارون میومدو یادته؟دست همدیگرو میگرفتیم و یه حلق بزرگ درست میکردیم و عمو زنجیر باف میخوندیم ناظمم میومد و دوامون میکرد و میگفت برین سرکلاس سرما میخوریناااا اما کی گوش میداد٬بازم میچرخیدیم و شعر میخوندیم ومیچرخیدیم و میچرخیدیم...
دست همدیگرو گرفته بودیم و میچرخیدیم اون روزا ما بودیم که میچرخیدیم و میخندیدیم اما الان دنیا داره میچرخه و به ما میخنده!وای یادته وقتی آب رو زمین جمع میشد و یکی میخورد زمین چقد بهش میخندیدیم؟

خنده خنده خنده....
اون روزا آرزومون بود که زودتر بزرگشیم هرکی ازمون میپرسید چند سالته با خوشحالی تمام میگفتیم ۱۰ اما در اصل ۸ یا ۹ سالمون بود!

باز بزرگتر شدیم یه کم که به اطرافمون نگاه کردیم دیدیم دیگه نه از خنده و شادی خبریه نه از حلقه و عمو زنجیر بافو بارون....بارونی که اون روزا میومد باعث خوشحالیمون میشد و کلی ذوق میکردیم که داره بارون میاد و الان میریم همه باهم بازی میکنیم الان میگیم داره بارون میاد و وقتی که میریم زیر بارون ازش فرار میکنیم یه چتر میگیریم که یه وقت خیس نشیم اما همین بارون  تنها چیزیه که باعث میشه أدما پاک شن از گناهاشون از غم هاشون از غصه ها و سختی ها و ناراحتیاشون....یه بار چترتو بزار کنار و دعوت بارونو قبول کن برو تو آغوش بارون و ببین چه حالی بهت دست میده٬فقط یه بار امتحان کن مثل تمام چیز های دیگه!

چند سال پیش تو حیاط مدرسه نشسته بودمو داشتم گریه میکردم هوا هم بدجور گرفته بود سرمو گذاشتم رو پاهامو شروع کردم به گریه کردن٬از ته دل گریه میکردم سرمو بلند کردم دیدم آسمونم داره به حالم گریه میکنه یه لبخند سرد رو لبام نشست و به گریم ادامه دادم٬زنگ خورده بود اما من هنوز تو حیاط بودم تمام بدنم خیس شده بود وقتی از جام بلند شدم حس کردم مثله یه نوزاد که تازه به دنیا اومده و هیچ گناهی نداره سبکه سبک شدم٬رفتم خونه تب کردم اما اصلا واسم مهم نبود مهم این بود که من و اون باهم گریه کردیم اونی که اون بالاس و میگه همیشه داره بهمون نگاه میکنه و داره تو همه چی از ما یه امتحانی میگیره واسشم تنها چیزی که مهمه اینه که ما توش قبول شیم!

همونی که خیلی وقتا از دستش ناراحت میشیم٬سرش داد میزنیم و میگیم خسته شدم دیگه نمیتونم ادامه بدم دیگه طاقت ندارم چرا من چرا من باید این بلاها سرم بیاد؟منتظر جواب میشینیم اما هیچی جز سکوت نمیشنویم سکوتی سرد و تلخ که باعث میشه بیشتر از دستش ناراحت بشیم...
همونی که تو خوشیامون یادمون میره اونم با خودمون شریک کنیم یادمون میره اون بوده که الان ما شادیم اما اون بازم سکوت میکنه....

سکوت سکوت سکوت
سکوت تو کی هستی که میگن توی تو خیلی چیزا هس؟چرا انقد مبهمی؟چرا تو خوشیامون هستی چرا تو ناراحتیامون هستی؟چطوری میتونیم ازت جدا شیم؟چرا بعضی وقتا بهت بدجوری نیاز داریم؟چرا وقتی تو پیشه مونی یاده قدیما میوفتیم و گریمون میگیره؟چرا وقتی بچه بودیم انقد بهت احتیاج نداشتیم و تو هم پیشمون نبودی؟چرا همیشه تو با دوستت تنهایی میای سراغمون؟

میخوام برم٬میخوام از هرچی سکوت و تنهایی و عشق و غم و غصه و ناراحتیه فرار کنم....میخوام برگردم عقب برم وقتی که داشتیم زیر بارون با دوستام شعر میخوندم و شاد بودم....چرا همش ساعت روبه جلو حرکت میکنه؟چرا وای نمی ایسته؟از این همه حرکت خسته نمیشه؟

تمام ما ادما تو یه اتوبوس خیلی بزرگ به اسمه دنیا یا بهتر بگم زندگی داریم میریم روبه جلو مقصدمون نا معلومه فقط میریم.بعضی از مسافره میرن اما چند نفر دیگه میان جاشون میشینن.
تو جاده ای که داریم میریم هیچ دوربرگردونی وجود نداره و تو مجبوری فقط بری بدون اینکه به عقب برگردی.یه جارو که خیلی دوس داری اتوبوس با سرعت بیشتر ازش رد میشه تو شاکی میشی اما بعضی وقتا هم از یه جاهایی رد میشه که میخوای با سرعت تمام ازش رد شی اما...
یه جا هایی هم هس که میگی خسته شدم وایسا...اما اون میره با سرعت چندبرابرم میره و تو ازش جا میمونی و به خاطر اینکه بتونی بهش برسی باید قید دیدن خیلی چیزارو تو راه بزنی...
اما من دیگه نمیتونم بهش برسم دیگه توان دویدن ندارم...
وایساد... بهش رسیدم...ولی چرا انقد داره با عجله میره؟؟تحمل سرعت زیادو ندارم وایسا خواهش میکنم...
آهای دنیا وایسا من میخوام پیاده شم...میشنوی؟؟میخوام پیاده شم!