سلام به دوستای گلم!
خوبین؟خوشین؟خوش میگذره؟؟

واپسین لحظات ۹۰ چطوره؟؟

ای بابا چشم رو هم گذاشتیم تموم شد رفت...
یه سال از عمرمون گذشت...یه سال پیر ترشدیم!

ایشالا ساله خوبی واسه همتون بوده باشه...
امسال یه فرق اساسی با سالای دیگه واسه من داشت...
یه نفر با وجودش تمام زندگیمو زیر ورو کرد
درسته سختی کشیدم ناراحت زیاد بودم اما بازم ارزششو داشته و داره...
شاید به جرئت بگم امسال قشنگ ترین سال زندگیم بود با تمام روزای مزخرفش!

اینم آخرین پست سال ۹۰من :

توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....

 

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

بهار از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

 

یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

 

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

خش خش برگ ها..............................

همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

دوستت دارم.....................................

 

عزیزم چند روز پیش تولدت بود..
بهت تبریک گفتم اما اینجا هم میگم که بدونی همیشه به یادتم!

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان

فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک

 

هیچ فرشته ای مثله تو واسه من نمیشه!

 

سال نو ی همه ی دوستای گلم به خصوص تو تویی که میدونی همیشه وجودتو پیشه خودم احساس میکنم تبریک میگم

ایشالا سالی سرشار از خوشی داشته باشین

کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود

 


دلتنگم

انقدر دلتنگ که

احساس بی کسی میکنم

نمیدانم دلتنگ چیستم

فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است

احساسی تلخ که حتی بل شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود

میخواهم ببینمش در کنارم اما...

اما چه حاصل که او مرا دوست ندارد

مرا نمیخواهد

مرا نمیبیند

دوس دارم برایش حرف بزنم اما...

او برایم وقتی ندارد

گوشی برای شنیدن سخنانم ندارد

ولی من با همه ی اینها از جان خود بیشتر دوست میدارمش

حتی از جان شیرین خود

 


هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می‌بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...

به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!

 


بچه ها شاید وبلاگ واسه یه مدت یا همیشه تعطیلشه

خوبی یا بدی ای دیدید حلال کنید

اما فعلا هستم منتظر نظراتونم

رفت...هستیه من رفت

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند

که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم

اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد

و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت

و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و

امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم

و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است


آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .


کاش منم میتونستم مثه بقیه راحت حرفامو بنویسم
راحت اسمشو بیارمو راحت احساساتمو بگم...

اما...