ای کاش...

ای کاش دوست نداشتم...
ای کاش عاشقت نبودم...
ای کاش هیچ وقت نمیدیدمت...
ای کاش عشق وجود نداشت تا عاشقت بشم تا بفهمم عشق چیه...

ای کاش من نبودم...
ای کاش دنیا نبود...
اما میخوام همیشه تو باشی...
همیشه شاد باشی...
همیشه بخندی...میدونی آخه وقتی میخندی خیلی بیشتر عاشقت میشم...
صورتت با خنده خیلی قشنگ میشه عزیزم پس همیشه بخند...

ای کاش بهت برسم...
ای کاش توهم دوستم داشتی...
ای کاش میشد دنیا فقط ماله من و تو بود...فقط من و تو ،تو این دنیا بودیم...

میدونی هر روز این ای کاش هارو تو ذهنم مرور میکنم...
تمام زندگیم شده ای کاش...
تو رویام تو خیالاتم با توم...
با تو یه زندگی قشنگ و ایده آل و رو درست کردم و حس میکنم خوشبخت ترین آدم رو زمینم...
اما تا میام عمق خوشی رو حس کنم...چشمامو باز و بسته میکنمو میفهمم تو پیشم نیستی و همه چی یه خیال بوده یه خواب بوده...

و دوباره ای کاش های من شروع میشه
دوباره از اول:

ای کاش تو ماله من بودی
ای کاش مطمئن بودم توهم منو دوست داری و کسی رو به جز من نمیخوای

اما ته همه ی این فکر و خیالا به این میرسم که اگه بهت نرسیدم اگه یه روز تورو با یکی دیگه دیدم و هزارتا اگه ی دیگه باید چیکار کنم؟
چه حالی میشم؟
اصلا زنده میمونم!!؟؟

قول میدم،به همه به تو به خودم قول میدم همه ی تلاشمو برای رسیدن بهت میکنم اما اگه نشد واست دعا میکنم تو به عشق برسی،تو خوشبخت شی،تو شاد باشی،تو همیشه بخندی...
تو که شاد باشی منم آروم میشم...
حاضرم کل دنیامو بدم تا لبخند بزنی!

ای کاش...
ای کاش تو ماله من بودی!

سلام

سلام!

این وبلاگ واگذار شد به من...

نویسنده ی قبلیش مژده جون یه مدتی میخواد وب داریو بزاره کنار...

تو این چندوقت من جاشو پر میکنم!

نمیدونم

سلام.

ایندفه نمیدونم خودم باید چجوری شروع کنم و اصن نمیدونم چی باید بگم ...

 

اگرنمیتوانی با کسی که عاشقش هستی باشی، عاشق کسی باش که با او هستی"
 
***   
 
از من پرسید :تو مال منی؟ گفتم:آره!مال خود خودتم. هر كاری دلت می خواد باهام بكن. گفت :هر كاری؟ گفتم:آره. ............ تنهام گذاشت و رفت
 
***   
 
فردا و دیروزبا هم دست به یکی کردند: دیروز با خاطراتش مرا فریب داد. فردا با وعده هایش مراخواب کرد.
 
***  
 
كسی كه خیلی دوست داشته باشه همیشه نگرانته به همین خاطر بیشتر از اونكه بگه دوست دارم میگه مواظب خودت باش
 
*** 
 
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات میكرد بهت چی گفت..؟
گفت جایی كه میری مردمی دارد كه میشكننت نكنه غصه بخوری من همه جا با توام. تو تنها نیستی. در وجودت عشق میگذارم كه بگذری قلب میزارم كه جا بدهی اشك میدم كه همراهیت كنه و مرگ میدم كه بدونی برمیگردی پیش خودم...
 
***
 
بازی روزگار را نمیفهمم من تورا دوست دارم تو دیگری را دیگری مرا و همه ما تنهاییم....!!!!!
 
***
 

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
 
 
اینم از متن آهنگ فوق العاده ی مهدی احمدوند:(امیدوارم خوشتون بیاد)
 

میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثله عشقه اولین نیست
میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست
داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی
، هیچکسی هم قدمت نیست(هیچکسی هم قدمت نیست)

میگن هیچ عشقی تو دنیا ، مثله عشقه اولین نیست
میگذره یه عمری اما ، از خیالت رفتنی نیست
داغه عشقه هیچکی مثله ، اونکه پس میزنتت نیست
چقده تنهاشی وقتی ، هیچکسی هم قدمت نیست

چقده سخته بدونی  اونکه میخوایش نمیمونه
که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه
چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی(نباشی)

چقده سخته بدونی ،اونکه میخوایش نمیمونه
که دلش یه جایه دیگست و همه وجودش ماله اونه
چقده برای اونکه ، جون میدی غریبه باشی
بگی میخوام با تو باشم ، بگه میخوام که نباشی

 

تا پست بعد خداحافظ

سلام به دوستای گلم!
خوبین؟خوشین؟خوش میگذره؟؟

واپسین لحظات ۹۰ چطوره؟؟

ای بابا چشم رو هم گذاشتیم تموم شد رفت...
یه سال از عمرمون گذشت...یه سال پیر ترشدیم!

ایشالا ساله خوبی واسه همتون بوده باشه...
امسال یه فرق اساسی با سالای دیگه واسه من داشت...
یه نفر با وجودش تمام زندگیمو زیر ورو کرد
درسته سختی کشیدم ناراحت زیاد بودم اما بازم ارزششو داشته و داره...
شاید به جرئت بگم امسال قشنگ ترین سال زندگیم بود با تمام روزای مزخرفش!

اینم آخرین پست سال ۹۰من :

توراحس میکنم هردم...
که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی...
من از شوق تماشایت...
نگاه از تو نمیگیرم....
تو زیباتر نگاهم میکنی اینبار....
ولی...افسوس...این رویاست....
تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم....
تو با من مهربان بودی...
واین رویا چه زیبا بود....
ولی.... افسوس.... که رویا بود....

 

من در این دلواپسی ها نشسته ام تنها....

می خواهم با تو سخن بگویم....

می خواهم باز چهره ات را با همان لبخند کودکانه ببینم...

می خواهم هر چه انتهایش به اسم تو و یاد تو ختم می شود...

شعر هایم ناتمام ماندند...اسیر دلتنگی شدم من...

و خواب مرا به رویای با تو بودن می رساند...

کاش خیابان های شلوغ سهم ما نبود...

اما..غصه ای نخواهم خورد...اشکهایم را برای شانه های تو ذخیره خواهم کرد...

حرف های ناتمامم را به روی دیوار قلبم حک می کنم و با دیدنت همه را تکمیل می کنم...

بهار از راه می رسد و ما دوباره به بودن و رسیدن به انتهای جاده ی سرنوشت می اندیشیم...

 

یک روز احساس کردم اگر اورا با یک غریبه ببینم تمام شهر را به آتش خواهم کشید.........

اما امروز حتی کبریتی هم روشن نمیکنم تاببینم او کجاست و با کیست.............

روزی که به دنیا آمدم در گوشم خواندند اگر می خواهی در دنیا خوشبخت شوی همه را دوست بدار.....

....حال که دیوانه وار دوستش دارم می گویند فراموش کن!!!!!!!

 

آنکس که میگفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگ های پاییزی راه میرفت واین صدای:

خش خش برگ ها..............................

همان آوازی بود که من گمان میکردم میگوید:

دوستت دارم.....................................

 

عزیزم چند روز پیش تولدت بود..
بهت تبریک گفتم اما اینجا هم میگم که بدونی همیشه به یادتم!

همیشه به قداست چشمهای تو ایمان دارم چه کسی چشمهای تو را رنگ کرده است

چه وقت دیگر گیتی تواند چون تویی خلق کند؟فرشته ای فقط در قالب یک انسان

فقط ساده می توانم بگویم تولدت مبارک

 

هیچ فرشته ای مثله تو واسه من نمیشه!

 

سال نو ی همه ی دوستای گلم به خصوص تو تویی که میدونی همیشه وجودتو پیشه خودم احساس میکنم تبریک میگم

ایشالا سالی سرشار از خوشی داشته باشین

کاش میشد هیچ کس تنها نبود
کاش میشد دیدنت رویا نبود
گفته بودی با تو می مانم ولی
رفتی و گفتی که اینجا جا نبود
سالیان سال تنها مانده ام
شاید این رفتن سزای من نبود
من دعا کردم برای بازگشت
دست های تو ولی بالا نبود
باز هم گفتی که فردا میرسی
کاش روز دیدنت فردا نبود

 


دلتنگم

انقدر دلتنگ که

احساس بی کسی میکنم

نمیدانم دلتنگ چیستم

فقط میدانم آنقدر دلتنگیم زیاد است که سراسر وجودم را پر کرده است

احساسی تلخ که حتی بل شیرین ترین شکلات ها هم از بین نمیرود

میخواهم ببینمش در کنارم اما...

اما چه حاصل که او مرا دوست ندارد

مرا نمیخواهد

مرا نمیبیند

دوس دارم برایش حرف بزنم اما...

او برایم وقتی ندارد

گوشی برای شنیدن سخنانم ندارد

ولی من با همه ی اینها از جان خود بیشتر دوست میدارمش

حتی از جان شیرین خود

 


هوا سردست ...

من از عشق لبریزم

چنان گرمم ...

چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....

که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!

هوا سردست اما من ...

به شور و شوق دلگرمم

چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!

تو را هر شب درون خواب می‌بینم

تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه می‌چینم

و وقتی از میان کوچه می‌آیی ...

و وقتی قامتت را در زلال اشک می‌بینم ...

به خود آرام می‌گویم :دوباره خواب می‌بینم!

دوباره وعده‌ی دیدارمان در خواب شب باشد

بیا... من دسته های نرگس دی ماه را

در راه می چینم !!

 


بچه ها شاید وبلاگ واسه یه مدت یا همیشه تعطیلشه

خوبی یا بدی ای دیدید حلال کنید

اما فعلا هستم منتظر نظراتونم

رفت...هستیه من رفت

برای ماندنش به خدا التماس کردم از خدا خواستم از حمایت ما رو بر نگرداند

که من بی او هیچم نیمه شب ها برایش دعا کردم

اه کشیدم ولی او رفت و خدا گریه هایم را نشنید و ندید و دعا هایم را نشنید و مورد اجابت قرار نداد

و او را برد و ان زمان بود که من از همه و هر چه داشتم بریدم و های های گریستم و او رفت

و من فقط ناظر رفتن او بودم رفتنی که هیچ امیدی به بازگشت ان ندارم ونخواهم داشت و

امروز من او را برای همیشه از دست داده ام نه می توانم او را حس کنم

و نه در آغوش بگیرم او رفت گر چه برایم همیشه ماندگار است


آدمی دو قلب دارد !


قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...


با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...



اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود



زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد


این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...


این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی



و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .


کاش منم میتونستم مثه بقیه راحت حرفامو بنویسم
راحت اسمشو بیارمو راحت احساساتمو بگم...

اما...

سنگ صبور

سلام...

امروز میخوام تمام حرفای دلمو تو قالبه یه شعر بگم...
چه فایده که اینطوری هم دیگه سبک نمیشم اما خب باز بهتر از هیچیه!

رفیق من ، سنگ صبور غم ها

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچ کی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم، پیر تو ای جوونی!

                                         

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مَرد باش

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

 

اگر بیایی همونجوری که بودی

کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده

هرکی شنیده از خودش بی خوده

اما خودم پر شدم از گلایه

هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشق و امید

همیشه محتاج به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور

خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست

موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد

سری به تنهاییت نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بیار و مَرد باش...

میان تاریکی

میان تاریکی
ترا صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
 به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
 ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
 کسی به پا می خاست
 کسی ترا می خواست
 دو دست سرد او را
 دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی ز خود می ماند
 کسی ترا می خواند
 هوا چو آواری
به روی او می ریخت
 درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه باد ؟
کجاست خانه باد ؟
                                                             
فروغ فرخزاد 


همیشه مهم توبودی اگه غروری بود برای تو بود......

اگه احساسی بود بازم برای تو بود....

ومن قانع به یه نگاهت بودم........نگاهی که همیشه یه چیزی شبیه غم غریب یا یه غروب پاییزی توش بود .........

یه حسی بهم میگفت باهات نمی مونه وحالا نمیدونم حرفات رو باور کنم یا کارات رو.......

دل به کلمات عاشقانت بسپارم یا از کارای نا مهربونت دلگیر بشم.......

می بینی هنوز هم برنده ی این بازی تویی و هنوزم دل من نمیخواد مرگ عاطفه هارو باور کنه.......


فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!

اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!

گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !

از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!

چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!

چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!

صدای فریادم را همه شنیدند  جز او که باید میشنید!

اشکهایم را همه دیدند!

آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!

گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،

فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!

حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و  درون خودم بسوزم !

اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !

اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!

آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !

گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست است!

 

عنوانشو نمیدونم چی بزارم

سلام...

یه چند وقتی میشه که از وقتی اومدم حال و حوصله ی پست گذاشتن و ندارم...

نمیدونم چم شده...
از همه دلم پره.به حرفه هیچکس اعتماد ندارم،دلم از همه ی آدما گرفته حتی از اونایی که ندیدمو نمیشناسم...

تو این دوره زمونه آدم کم پیدا میشه امیدوارم بفهمین چی میگم...

اما تو این روزای تنهایی تو این روزایی که بدجور دلم گرفته تو این روزایی که کسی درد کسی رو نمیفمه من دلمو به آینده خوش کردم
دلمو به یه نفر خوش کردم که نه تاحالا منو دیده نه زیاد منو میشناسه...فقط کسیه که همیشه تو رویام باهاش حرف میزنمو شادم
کسیه که حس میکنم میفهمه من چی میگم...درسته حرفامو نمیشنوه اما تو رویایه منه و حداقل مثه بقیه سرزنشم نمیکنه...از انتخابی که کردم نمیخواد پشیمونم کنه...تازه منم دلم سبک میشه و تو خیالم حس میکنم کسی رو دارم که به حرفام گوش میده...
چه جوری بگم تنها دلخوشیه روزای تنهاییمه

اطرافمو دوستایه زیادی گرفتن که همشون مهربون و دوست داشتنین ولی اونا چه گناهی کردن که بخوان با غم و غصه های من ناراحت شن؟
اصلا ناراحتیای یه نفر به بقیه چه ربطی داره؟!؟!
دارم سعی میکنم تو این روزا همش تظاهر کنم که شادم و مشکلی ندارم
خداروشکر تو این کار واردم همچین میگم و  میخندم با بقیه که همه میگن هیچکی مثه تو انقد شاد نیست اما نمیدونن...نمیدونن که این خنده های من از گریه بدتره...

خدایا من همونیم  که وقت و بی وقت مزاحمت میشم  همونی که وقتی دلش میگیره  و  بغضش میترکه  میاد سراغت  من همونی هستم که همیشه دعاهای عجیب و غریب میکنه  و چشماشو و میبنده و میگه : من این حرفا سرم نمیشه باید دعاهامو مستجاب کنی  همونی که بعضی وقتا لج میکنه و گاهی خوودشو برات لوس میکنه  همونی که گاهی وقتا پشت سر مردم حرف میزنه  گاهی بدجنس میشه و البته  گاهی هم خودخواه  گاهی هم ... یادت میاد من کیم خدا یادت اومد؟
فقط تویی که میتونی دستمو بگیری
پس قول بده ٬ قول بده که تنهام نمیزاری ٬ قول بده همیشه مراقبه اونی که بهش فک میکنم هستی

حرفه آخرمو بزنمو برم:
اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

زمستان

به نام تنها همدم زمان تنهایی ام..


گاهی احساس می کنم.. توی دلم پر از حرف های انباشته شده است.. اما زبان گفتن و توان گفتنشون رو ندارم..

چقدر این روزها متفاوت با گذشته ام شده ام.. اونقدر گاهی فاصله می گیرم از اون روزها.. که انگار از اول هیچ وقت نبودن.. !!

حرف های مختلفی می شنوم.. که دوست ندارم هیچ کدومش رو به دل بگیرم.. !!

بهشون فکر نمی کنم..

راستش کلا انگار کم تر فکر می کنم و بیشتر در خیالاتم و رویاهایم غرق میشم.. 

خیلی کم نت میام.. اونقدر که وقتی به وب بعضی از دوستام سر می زنم چندتا پست آپ کردند.. اینقدر نبودم طولانی شده که از بودنم و نظر گذاشتن خجالت می کشم.. و سکوت می کنم..!!

الانم که زمستون اومده...
امسال خیلی زود اومدی اصلا توقع نشدم انقد زود ببینمت...راستی چرا انقد بی سر وصدا؟!؟
میدونین بچه ها این اولین سالیه که انقد گذشتن فصل ها واسم بی اهمیت شده و گذشتنشونو احساس نمیکنم...
دوسم ندارمم احساس کنم...فقط میخوام برن.برن شاید با رفتنشون خیلی چیزا رو از زندگی من ببرن!

پاییز رفتی؟!خیلی دیر رفتی از دستت خسته شده بودم جز زجر و سختی هیچی برام نداشتی...دیگه طاقت تحمل کردنتو نداشتم...
میدونی اولش که قرار بود بیای خیلی شاد بودم ولی ببین...ببین الان چه جوری ازت دلگیرم!
باز خوبه که رفتی...

اما تو تویی که تازه رسیدی تو قرار چه بلایی سرم بیاری؟
تو قرار چه بدبختی رو واسم رقم بزنی؟

دیگه خسته شدم اما بازم که میشینم و فک میکنم میبینم من باید تحمل کنم من نباید کم بیارم من باید تلاشمو بیشتر کنم
هنوز مونده...هنوز وقت دارم...هنوز با زندگی کار دارم با آدماش کار دارم...
از بعضیا باید انتقام بگیرمو به یه نفر باید خودمو ثابت کنم باید بهش ثابت کنم که من مثله بقیه نیستم و حرفام مثه بقیه پوچ و دروغ نی باید ثابت کنم من مثه اونایی که دورشو گرفتن نیستم

خدایا کمکم کن...
توی هرچیزی آخرسرش به خودت بر میگردم دستمو پیشه خودت دراز میکنم...
دستمو رد نکن جز تو امیدی ندارم!

خوش اومدی زمستون!